تبليغاتX
گروگ تحریر - حکایت
 
گروگ تحریر
 
 
بیابان زمین
 

معرفی جوانی پژوهشگر و عاشق تاریخ وادبیات بیابان

http://grovg.blogsky.com/1388/04/01/post-67/

باتقدیم به دوستان عزیزوشروع فصل تابستان

دربیابان

 

 

 

 

بانام خدا

سلام

حکایت

ازگلستان سعدی

قاضی همدان راحکایت کنندکه نعل بندیپسری سرخوش بودونعل دلش دراتش روزگاری درطلبش متلهف بودوپویانومترصدوجویان وبرجسب واقعه گویان :::

درچشم من امدان سهی سروبلند

بربوددلم زدست ودرپای فگند

این دیده شوخ می کشددل به کمند

خواهی  که به کس دل ندهی دیده ببند

شنیدم که درگذری پیش قاضی امدبرخی ازین معامله به سمعش رسیده وزایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی دادوسقط گفت وسنگ برداشت وهیچ ازبی حرمتی نگذاشت قاضی یکی راگفت ازعلمای معتبرکه هم عنان اوبود

ان شاهدی وخشم گرفتن بینش

 وان عقده برابروی ترش شیرینش

دربلادعرب گویندضرب الحبیب زبیب

ازدست تومشت بردهان خوردن

خوش ترکه به دست خویش نان خوردن

هماناکزوقاحت اوبوسماحت می اید

انگورنواورده ترش طعم بود

روزی دوسه صبرکن که شیرین گردد

این بگفت وبه مسندقضابازامدتنی چندازبزرگان عدول درمجلس حکم اوبودندی زمین خدمت ببوسیدندکه به اجازت سخنی بگوئیم اگرچه ترک ادب است وبزرگان گفته اند

نه درهرسخن بحث کردن رواست

خطابربزرگان گرفتن خطاست

الا به حکم ان که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند واعلام نکنندنوعی ازخیانت باشد  طریق صواب ان است که بااین پسرگردطمع نگردی وفرش ولع درنوردی که منصب قضا÷ایگاهی منیع است تابه گناهی شنیع ملوث نگردانی وحریف این است که دیدی وحدیث این که  شنیدی

یکی کرده بی ابروئی بسی

 چه غم داردازابروی کسی

بسانام نیکوی پنجاه سال

که یک نام زشتش کندپایمال

قاضی رانصیحت یاران یکدل  پسندامدوبرحسن رای قوم افرین خواندوگفت نظرعزیزان درمصلحت حال من عین صواب است ومسئله بی جواب ولیکن

ملامت کن مراچندان که خواهی

که نتوان شستن اززنگی سیاهی

ازیادتوغافل نتوان کردبه هیچم

سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم

این بگفت وکسان رابه تفحص حال وی برانگیخت ونعمت بی کران بریخت وگفته اندهرکه رازر درترازوست زوردربازوست وان که بردیناردسترس ندارددرهمه دنیاکس ندارد

هرکه زردیدسرفروداورد

ورترازوی اهنین دوش است

فی الجمله شبی خلوتی میسرشدوهم دران شب شحنه راخبرشدقاضی همه شب شراب درسروشباب دربرازتنعم نخفتی وبه ترنم گفتی

امشب مگربه وقت نمی خوانداین خروس

عشاق بس نکرده هنوزازکناروبوس

 یکدم که دوست فتنهءخفته است زینهار

بیدارباش تانرودعمربرفسوس

تانشنوی زمسجدادینه بانگ صبح

یاازدرسرای اتابک غریوکوس

لب برلبی چوچشم خروس ابلهی بود

برداشتن به گفتن بیهوده خروس

قاضی دراین حالت که یکی ازمتعلقان درامدوگفت چه نشستی خیزوتاپای داری گریزکه حسودان برتودقی گرفته اندبل که حقی گفته تامگراتش فتنه که هنوزاندک است به اب تدبیری فرونشانیم مباداکه فرداچوبالاگیردعالمی فراگیرد قاضی متبسم دراونظرکردوگفت

پنچه درصیدبرده ضیغم را

چه تفاوت کندکه سگ لاید

روی درروی دوستکن بگذار

تاعدوپشت دست میخواید

ملک راهم دران شب اگهی دادندکه درملک توچنین منکری حادث شده است چه فرمائی ملک گفتا من اوراازفضلای عصرمی دانم ویگانه روزگارباشدکه معاندان درحق وی خوضی کنرده اند این سخن درسمع قبول من نیاید مگر ان گه که معاینه گرددکه حکماگفته اند

به تندی سبک دست بردن به تیغ

به دندان بردپشت دست دریغ

شنیدم که سحرگاهی باتنی چندخاصان به بالین قاضی فراز امدشمع رادیدایستاده وشاهدنشسته ومی ریخته وقدح شکسته وقاضی درخواب مستی بی ازملک هستی به لطف اندک اندک بیدارکردش که خیزافتاب برامدقاضی دریافت که حال چیست گفتاازکدام جانب برامدگفت ازقبل مشرق گفت الحمدلله که درتوبه همچنان  بازاست به حکم حدیث که لایغلق علی العبادحتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم واتوب الیک

این دوچیزم برگناه انگیختند

بخت نافرجام وعقل ناتمام

گرگرفتارم کنی مستوجبم

ورببخشی عفوبهترکانتقام

ملک گفتا توبه دراین حالت که برهلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوباسنا

چه سودازدزدی ان گه توبه کردن

که نتوانی کمندانداخت برکاخ

بلندازمیوه گوکوتاه کن دست

که کوته خودندارددست برشاخ

توراباوجودچنین منکری که ظاهرشدسبیل خلاصصورت نبندداین بگفت وموکلان دروی اویختندگفتا که مرادرخدمت سلطان یکی سخن باقی ایست ملک بشنیدوگفت این چیست

به استین ملالی که برمن افشانی

طمع مدارکه ازدامنت بدارم دست

اگرخلاص محال است ازین گنه که مراست

بدان کرم توداری امیدواری هست

ملک گفت این لطیفه بدیع اوردی واین نکته غریب گفتی ولیکن محال عقل است وخلاف شرع که تورافضل وبلاغت امروزازچنگ عقوبت من رهایی دهدمصلحت ان میبینم که توراازقلعه به  زیر اندازم تادیگران نصیحت پزیرندوعبرت گیرندگفت ای خداوندجهان پرورده نعمت این خاندانم واین گناه نه  تنهامن کرده ام دیگری رابیندازتامن عبرت گیرم

ملک راخنده گرفت وبه عفوازخطای اودرگذشت ومتعندان راکه اشارت به کشتن اوهمی کردندگفت

هرکه حمال عیب خویشتنید

طعنه برعیب دیگری مزنید

گردشی درگلستان ایادوستان بزرگواراینجاحق به پادشاه وقاضی گذشت میدهندویاقصاص

ویابقول شیخ معاندین قاضی

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:22  توسط محمد آراسته  | 
 
  بالا